تبليغاتX
دختری با داستانهای کتانی
دختری با داستانهای کتانی
مدرسه وب ، ماکرومديا قالب هاي وبلاگ آماده دايرکتوري وبلاگ هاي ايرانيان پرشين وبلاگ
مادر
 

دعای مادر

ساعت 8 صبح بود و شرکت کنندگان آزمون پشت صندلی ها آماده نشسته بودند. ولی انگار کارها گره خورده بود . اول برق سالن قطع شد و بعد برگه سوالات به موقع به سر جلسه نرسید . این دیگر غیر قابل پیش بینی بود . ساعت 8:30 برگه ها رسید و هوا هم روشن تر شده بود . امتحان به خوبی برگزار شد ، اما هیچ کس نفهمید دعای مادر پسر نحیف و لاغر اندام که نیم ساعت بعد از امتحان سر جلسه رسید و هیچ کس متوجه اش نشد ، چه کارهایی توانسته بود بکند !

 

 

مادرم همیشه پیشم باش ...

لینک


 

حال نداشتم تایپ کنم با عکس گذاشتم ...

 

قصه ی ما به سر رسید کلاغه هنوز تو راهه

 

 

 

                                                                  

 

لینک


 

سلام ...عیدتون مبارک .... نماز روزه هاتونم قبول باشه ...

ترک عادت

اصلا" برایم مهم نیست که دیگران در موردم چه می گفتند : او یک جیب بر است . یک جیب بر پست فطرت ... چه اهمیتی دارد که دیگران چه می گویند ؟ مهم این است که من آنقدر فرز و زرنگ هستم که در 5 ثانیه سکه های 50 سنتی را طوری سریع از روی پیشخوان مغازه ها بر می دارم که حتی فروشنده ای که پشت صندوق نشسته نیز نمی تواند باور کند کسی به این تر و فرزی پول را از جلوی چشمش برداشته باشد . پس فکر می کند سکه را در صندوق انداخته و کاری به من ندارد !

برای من مهم نیست که دیگران در موردم بگویند او با جیب زدن از دیگران جیب خودش را پر می کند زیرا آنچه در نظر من اهمیت دارد این است که انگشتان من مانند مار توی جیب مردم میلغزد اسکناس های 10 دلاری و 100 دلاری را با دو انگشت سبابه و اشاره ام می گیرم و قبل از اینکه صاحب آن جیب متوجه شود که پهلویش می خوارد پول ها را از جیبش بیرون می آورم !

بگذار بقیه بگویند او شکم خودش را با خالی کردن جیب دیگران پر می کند . برای من اهمیت ندارد چرا که آنها باز هم اشتباه می کنند زیرا من هم پول هایی را که رد این دو سال گذشته از جیب مردم زده ام ، غیر از روزی دو دلار که شکمم را با آن سیر می کنم بقیه را در درون یک کیسه بزرگ می ریزم و می گذارم زیر تخت خوابم ، چون قرار است ماه آینده با این همه پول یک تاکسی بخرم و در شهر نیویورک کار بکنم و زندگی تشکیل بدهم ، در ادامه همین فکر بودم که دیروز عاشق شدم . دختری که عاشقش شدم مسئول جمع کردن سکه های پارکومترها

 در خیابان بود_ پارکومتر هایی که من بارها خالی یشان کردم _ راستش می خواستم پول هایش را بدزدم که با او آشنا شدم خیلی خیلی زود عشقش به دلم نشست و از او تقاضای ازدواج کردم و او هم دیروز آمد تا رد مورد ازدواج صحبت کنیم . به همین مناسبت سر راه یک کیک شکلاتی خرید تا جشن بگیریم . من شیرینی را خوردم و خوشحال و ...

و بعد دیگر چیزی نفهمیدم تا این که وقتی صبح از خواب بیدار شدم دیدم او تمام خانه را جارو کشیده ! و توی کیسه پول هایم این یادداشت را گذاشته بود : عزیزم مرا ببخش می دانی که کار من جمع کردن پول هاست ترک عادت هم موجب مرض است  ... !

آری ترک عادت موجب مرض است

 

                                                                                             کاترین . ای . مک دانلد

 

لینک


 

قهرمان

یک ربع پشت چهار راه ایستاده بود و عصای سفیدش را به نشانه کمک به زمین می کوبید . با خود فکر می کرد ای کاش می توانست ببیند تا بتواند کارهای مردانه و بزرگ انجام دهد ! دوباره با خستگی فریاد کشید : یکی ممکنه به من ...   و گرمی دستی را روی شانه هایش احساس کرد . چند قدم مانده بود به آن سوی خیابان برسد که صدایی شنید : یکی به این دو تا کمک کنه مگه نمی بینید هر دوتاشون ...  تنش یخ کرد . تازه فهمید مردی و مردانگی چشم نمی خواهد .

 

                                                                         علی محمد محسنی مجد

 

 

پایان هر داستان یه پلوریده از خودم رو میذارم

آن زمان که در ویرانه ای متروک

دلم را میان آن قابهای شکسته

به یادگاری از خودت تنها گذاشتی

من در پی پاسخ تنها یک سوال بودم

کجاست آن ابدیت وجودت

که فریبانه در گوشم زمزمه می کردی ؟ ؟ ؟

 

تا آپ بعدی بوس بوس بای

 

لینک


 

عشق

"برندا" به نامزدش قول داد که اگر انگلیسی را رها کند و فرانسه حرف بزند با او ازدواج خواهد کرد .

"وین" شش ماه زور زد تا فرانسه یاد گرفت . وقتی به در خانه اش رسید ، به پرنده تیزی می ماند که مثل گوزن کف به دهان آورده بود . "برندا" او را پذیرفت اما خبر داد که حالا او به زبان اسپانیایی علاقه مند شده است. آری عشق خیلی بی رحم است ...      

                                                                         

                                                                                                     کاترین شینرز

 

خیلی نارمده روزگارمون ...بد به حال آیندگان

 

 

او شروع شد

تو تمام شدی

من مٌردم

و زندگی مدام تکرار است

 

پلوریده شده در ۵/۷/۸۷

 

لینک


با یاد خدا شروع میکنیم
 

یکی بود یکی نبود ... نه ! اون یکی هم بود

پس از اول

یکی بود یکی دیگه هم بود ...

یه وبلاگی بود که همش داستان مینوشت (عمو سبزی فروش ) اونم چه داستانهای قشنگی ...خلاصه بعد یه مدت گفت میخواد بره و بای داد (عمویییییی باهات قهرم )

از اونجایی که من عاشق وبلاگش بودم دلم نیومد دیگه داستان ننویسه هرچی گفتم پسورد وبت رو بده به من تا من ادامه بدم نداد ... منم اومدم یه استوری بلاگ زدم که همراه آپ اون یکی وبلاگم اینو هم  آپ کنم ...

حالا هم یه داستانک برای شروع میذارم ...عمو جونم میدونم مثل داستانهای تو نمیشه اما کاچی به ز هیچی

 

به نام خدا

خورشید غروب کرده بود ... مرد از فرط خستگی و سرما بی رمق به زمین افتاد ... نیمه شب از شدت تشنگی در خواب نالید . گل ساقه اش را خم کرد و قطره های شبنم را در دهان مرد غلتاند ... علفهای سبز اطرافش رشد کردند تا گرمش کنند و خورشید صبحگاهی آن قدر بر بدنش تابید که گرمش کرد ... صبح که شد غلتید که بیدار شود..با این کارش علفها را له کرد و با دستش ساقه ی گل را شکست و تا چشمش به خورشید افتاد گفت : ای لعنت به این خورشید ! بازم هوا گرمه ...

 

قصه ی ما به سر رسید کلاغه هنوز تو راهه

 

 

لینک


  صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ

آرشیو وبلاگ
مهر 1387

پیوندها

آفتابگردان هرگز راز این معما را نفهمید که چرا رسوایی این عشق بر گردن او افتاد ... مگر این آسمان نبود که هر روز شرق تا غرب آسمان را می پیمود تا نور را به او هدیه کند ...؟ ! ! !
<-LinkTitle->
اخبار وبلاگ ها
ليست وبلاگ ها
قالب هاي وبلاگ
اخبار ايران
اخبار ICT
تفريحات اينترنتي
تالارهاي گفتگو
فروشگاه اینترنتی
:: طراح قالب::


  RSS  
پرشین وبلاگ